احسانه ميگه چرا آپ نمي كني ... آئورليانو مياد دوبار دوبار پيام مي ذاره يعني اينكه بجنب دختر ... نمي دونم چرا اينقدر همه چيزم قاطي شده ... كلي كار رو دستم مونده ... اينجا رو كه آپ كنم يه مطلب براي پاتوق دارم .. اونم هست .. دوتا مطلب هم بايد براي روزنامه گل بنويسم ... صفحه حيات نو هم كه همچنان خالي تر از جيب منه ... گزارشي كه به مرجان قول داده بودم هم هنوز مونده .. ![]()
نمي دونم شايد اين امتحانا همه چيزو قاطي كرده ... كلي از مزاياي تقلب گفتم اما نمي دونم چرا اين ترم اصلا دست و دلم به تقلب نميره ... ميدونين تقلب كردن هم حال ميخواد ... امسال اصلا فاز نمي ده ... تو اين يكي دو تا امتحاني كه دادم انقدر پاك بودم كه وقتي ازدر جلسه ميومدم بيرون حس مي كردم فرشته ها دارن بدرقه ام مي كنن ...![]()
راستي چند روز پيش سوار اتوبوسي شدم كه برام تبديل به خاطره شد ... اشتباه نكنين... استثنائا دعوا نشد
.. زنها هم ديگرو پاره نكردن ...مردها فك همديگرو پائين نياوردن .. دختراي اين ور ميله هم سيلي تو گوش پسراي اون ور ميله نخوابوندن
.. خيلي ساده بود ... توي سرماي زمستون كه شيشه ها بخار گرفته بود و يه سري چرت ميزدن و يه سري اخمو تو فكر بودن موبايل يه دختره زنگ خورد ... اونم چه زنگي: پييييشي پيييييييييشششششيييييييي بيا منو بخور
.... پييييشي پيييييييييشششششيييييييي بيا منو بخور ... و اتوبوس از خنده رفت روي هوا ...
![]()
من نمي فهمم صيغه اين امتحان گرفتن چيه؟ حتما بايد اين همه خرج كنن و هزينه صرف كنن تا بفهمن كه "ما نوفهميم"؟
ما كه خودمون صادقانه داريم مي گيم. حتما بايد آبروي ما رو پيش خودمون و در و همسايه ببرن؟
اين امتحانا هيچ فايده نداره ... اوني كه بلده كه خب بلده ... كاريش نمي شه كرد. اوني هم كه بلد نيست (مثل ما ) بالاخره با هر بدبختي اي هست برگه رو پر مي كنه ديگه. بالاخره درهاي آسمون رو كه نبستن
. چرا اينا فكر مي كنن حضرت محمد آخرين پيامبره؟ من كه شخصا سالي دوبار .. آخر ترمها .. كلي بهم وحي مي شه
... تازه من تنها كه نيستم .. نصف سالن بهشون وحي ميشه
.. حالا چه كاريه الكي اين همه ورق و خودكار و مخ استاد و ذهن بچه زرنگها رو هدر بدن؟
اين تكنولوژي هاي جديدم كه بلاي جونه .. اس ام اس مي زني جواب سوال بگيري، دو روز بعد سر اون يكي امتحان مي رسه
... اين وسط فقط زجرش مي مونه واسه ما ... مصيبت اينه كه بايد اداي اونايي رو دربياري كه دارن يواشكي "عمل"
مي كنن ... حالا هم تو مي دوني .. هم بغل دستيت مي دونه ... هم مراقب مي دونه ... هم استاد مي دونه ... هم خدا ميدونه ... اما همه مجبورن سرشونو بچرخونن اون ور و سوت بزنن كه يعني ما خبر نداريم
... خدايا منو ببخش اما تو كه اينقدر مهربوني و آخر ترمها ما رو تا مقام پيامبري بالا مي بري، نميشه يه كار كني اين مراقبها رسما كور شن
كه اين استرس لعنتي هم ما رو ول كنه؟
آخه مي خوام با فراغ بال تقلب كنم ![]()
...
جیرجیرک به خرس گفت : دوستت دارم ...
خرس جواب داد: الان وقت خواب زمستونیه. بعدا صحبت می کنیم ...
خرس رفت خوابيد ولي نمي دونست عمر جيرجيرك فقط ۳ روزه ....
کم کم دارم یه بار دیگه آرامشو تجربه می کنم ... اعصابم آروم شده ... به در و دیوار گیر نمی دم ... پاچه آئورلیانو
رو کمتر می گیرم ... نمی گم اصلا پاچشو نمی گیرم آخه همین دیروز بود که داشتم با آرامش تمام سوت می زدم و رو اعصاب طفلکی قدم رو می رفتم !!!
... اما کلا رامتر شدم
... می تونید بیاید جلو ... خطر دیگه رفع شده
....
از تمام دوستانی که این مدت دندون رو جیگر گذاشتن و هر طور شده همراهی کردن ممنون .. می دونم کار سختیه که آدم زره بپوشه بعد هم مجبور باشه به طرفش که مدام دندون نشون می ده لبخند بزنه
...
فعلا که دوباره یادم اومده زندگی کردن چطوری بوده ... امیدوارم بازم یادم نره ... یه کلام اینکه: آقا ما هستیم ...![]()
برای وبلاگ های قبلیم متاسفم ... برای دوستایی که از دست دادم هم متاسفم با این حال می خوام بازم سعی ام رو بکنم ....
همه چیز از اول شروع شده ... منم از اول اومدم ... من برگشتم ... یه چیزی تو مایه های بازگشت گودزیلا !!!