تبليغاتX
متولد ششم مرداد

فكرشو كه مي كنم مي بينم زمان سريع تر از اون چيزي كه تصورش رو مي كردم داره مي گذره ... زندگي جالبيه .... سعي مي كنم اجازه ندم بهم بد بگذره ... دوست ندارم به اون دنيا فكر كنم چون هر چيز كه ازش شنيدم حوصله سر بر و غير منطقي بوده ... يا ميري بهشت كه از خوشي مي پكي يا مي ري جهنم كه وسط انواع و اقسام عذابها فرصت سر خاروندن هم نداري ... اصلا هم نمي فهم چرا من بايد 60 – 70 سال عمر كنم بعدش تا ابد يا خوش باشم يا عذاب بكشم ... كه چي ؟ ...

بي خيال .. انقدر به اين چيزا فكر كردم كه ديگه مغزم نمي كشه ... دلم نمي خواد نقد رو ول كنم و نسيه رو بچسبم ... اينطور كه اينا مي گن بهشت رفتن خيلي خيلي سخته ... طبق تعريفي كه هست من صبح تا شب دارم گناه مي كنم ... صدامو كه نامحرم مي شنوه .... موهامو كه مي بينه ... مچ پامو كه مي بينه .... لباس ها كه تنگ هست ... هرهر كركر كردن كه تمومي نداره ... دوست پسر بازي كه در اولويت همه كارهاست ... آخرين نماز رو هم يادم نمياد كي خوندم ... فكر كنم تو قعر جهنمم ... با اين حال اصلا دلم نمي خواد جامو با اين بهشتي هاي بيچاره عوض كنم ...

مي خوام ببينم اگر قرار بود هيچ خوشي اي نداشته باشيم (مثل الان كه با چيزاي مسخره دلمون رو خوش مي كنيم) اصلا واسه چي به دنيا اومديم ؟ همه آدمايي كه خارج از مرزهاي جمهوري اسلامي دارن زندگي مي كنن مي رن جهنم كه ما رو از زندگي اون مدلي منع مي كنن؟

 بابا جون من آرزو به دل موندم شبها برم ديسكو ... روزها بدون روسري راه برم ... اين مانتوي لعنتي رو بندازم دور ... 24 ساعته دنبال ثابت كردن نسبت محرميتم با اين و اون نباشم ... عجب گيري كرديما ... حاضرم بهشتم رو با يكي از آدمايي كه اين مدلي زندگي مي كنن عوض كنم ... اصلا من از ته دل آرزو مي كنم برم جهنم ... بذارين اين دو روز زندگي رو خوش باشم ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 10:53  توسط نهال  | 

 

همیشه تو یه ارتفاعی از آسمون دیگه ابری وجود نداره ... اگه یه وقت دیدی آسمون دلت ابریه بدون به اندازه کافی اوج نگرفتی ...

+ نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1384ساعت 14:57  توسط نهال  | 

مرجان کتک خورد اما من نه ... مرجان وسط هیاهو ایستاد اما من نه ... مرجان ندید تجمعی که می تونست منطقی باشه چقدر مسخره بود ...

نمی خوام حرکت زنان رو زیر سوال ببرم ... اما وقتی از کنار خیابان رد می شدم به خودم گفتم یعنی این جماعت زن  متوجه نیستن چقدر وضعیتشون وخیمه؟ برای خیلی هاشون این تجمع فقط یک بازی بود ... اومده بودند یه کاری بکنن که مثلا با دیروز فرق داشته باشه ... براشون جالب بود ... منم بهشون حق می دم .. هر روزشون مثل روز قبلشونه اما دیروز قرار بود یه کار جدید بکنن که بقیه هم نگاهشون کنن ... سرگرمی ندارن که بخوان تو این جورمواقع منطقی فکر کنن ... اما من از همه اونایی که دیروز جلوی پارک دانشجو تو خیابونا می دویدن، کرسی قضاوت رو حق مسلم خودشون می دونستن و از اینکه نیروی انتظامی با باتوم دنبالشون می کنه هیجان زده و جیغ کشان فرار می کردن یه سوال دارم: دوست خوبم ... دخترک بیچاره ... تو وقتی حق نداری فرم لباس پوشیدنت رو انتخاب کنی کرسی قضاوت می خوای چی کار؟ ...    

همین چیزای ساده مثل اون پلاکاردهای مسخره که باعث خنده عابرین پیاده شده بود... نشون می ده زنای ما هنوز نمی دونن چقدر بدبختن  ... چقدر بدبختیم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 7:40  توسط نهال  | 

ازتون می خوام مطلب مرجان رو بخونید ... شاید برای اولین بار باشه که با تمام حرفاش موافقم ... دیروز سر کلاس دکتر جعفری کلی بی منطقی و بی انصافی تو حرفاش شنیدم ... این دانشکده برای ما شده آینه دق .. داریم توش عمرمون رو هدر می دیم اما آقای رئیس دلخوره که چرا وقتی نیم ساعت دیر میاد سر کلاس مثل بچه مدرسه ای ها دست به سینه منتظرش نمی شینیم ... راست می گه آخه دانشکده خبر مدتهاس فقط یه مدرسه اس ...

رئیس ... دکتر قاضی زاده رو به نظر بچه ها بیرون نکردید که حالا برگردونید ... اگر انقدر دموکرات شدید که با نظر ۴ تا جوجه دانشجو یکی از بهترین استاداتون رو اخراج می کنید بذارید بهتون بگم که نظر هیچکدوم از اون بچه ها عوض نشده ... شما هم استوار باشید و نظرتون رو عوض نکنید .. اگر هم دلیل دیگه داشته الکی تقصیر رو گردن چند تا دانشجوی بیچاره نندازید ...

توی اون دانشگاه هیچ چیز سر جاش نیست ... اما من نمی خوام براتون بشمرم چون مرجان عزیزم همه چیز رو براتون گفته ... ترجیح میدم اونجا رو بخونید ... فقط اینکه ما جربزه دانشجو بودن را داریم خدا کند مسئولان هم جربزه ریاست داشته باشند ...  

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 7:9  توسط نهال  | 

پر از نفرتم ... از اينجا .. از ايران .. از دينم .. از اسلام ... از آدما ... از مردها ...

فكر مي كردم مي توانم در لباس خبرنگاري ازتبعيض خفه كننده زن و مرد نجات پيدا كنم .. برايم لذت بخش بود وقتي مي توانستم با اعتبار اينكه خبرنگارم سد زن و مردي را بشكنم و در هر اجتماع مردگونه اي حاضر شوم ... اما ديروز با آنكه به اعتبار ID كارت مسابقات جام جهاني ژيمناستيك و كارت حراست سازمان تربيت بدني داخل مجموعه آزادي پا گذاشتم با سد محكم افكار متحجرانه و احمقانه عده اي "مرد" در جا ماندم ...

"ابوالفضل امان الله"، عكاس روزنامه ماست.... شب پيشش همپاي يكديگر تا نيمه شب براي گزارش مسابقات جام جهانی ژیمناستیک تهران در سالن بوديم ... اما ديروز هيچ زني اجازه ورود نداشت... نه خبرنگار ... نه منشي سالن ... نه مترجم تيمهايي كه خير سرشان به جام جهاني آمده اند ... تماشاچي ها كه جاي خود دارند... ابوالفضل عكاس بزرگي است اما يك خصوصيت بزرگ ديگر هم دارد...  او يك مرد است ...

تحقير شدم ... له شدم ... شنيدم آن آقاي حراست كه قد بلندي داشت بهم گفت به روزنامه تان بگو يك گزارشگر مرد بفرستد ...

خسته شدم از شعار ... خسته شدم از ريا ... از نگاه هاي كثيف .. از افكار آلوده ... ديگر هيچ چيز برايم مهم نيست ... فقط مي خواهم خودم را نجات دهم .. مملكتم را نمي خواهم .. وطن برايم مفهومي ندارم ...

راست مي گويند .... زن ها فقط به يك درد مي خورند .... "زن باكره اي را بخواهيد كه فرزندان بسيار بياورد و سرينيش بزرگ باشد" ...

به زنهاي حامله كندر بخورانيد زيرا آنكه در شكمش هست ‌]...[ اگر دختر باشد صورت و سيرتش خوب مي شود و اطراف رانش بزرگ و ]...[ مي شود" ...

يكي از حقوق شوهر بر زن مضايقه نكردن از نزديكي موقع اراده شوهر حتي بر پشت پالان "شتر" است ...

 برایم ننوسید همه اینطور نیستند ... چون هستند ... فعلا آنهایی که زورشان به من و شما میرسد چنین حیواناتی هستند ... ما هم که خفه شده ایم و دم برنمی آوریم ... انگار همه چیز عادی است .. جز این نمی تواند باشد ...  

شما را به خدا .. ما هم انسانيم ....      

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 8:0  توسط نهال  | 

اول تشکر از مریم ذولی عزیزم برای این متن ... تازه فهمیدم چرا اینقدر خسته ام  ...

خيلي خسته ام… خيلي ... الان حدود 1 سال است که خيلي خسته ام و اين هفته آخر هم که ديگه دارم از پا مي افتم. چرا ؟ هميشه فکر مي کردم کمي تنبل ام اما حالا دقيقا حساب کرده ام و متوجه شده ام که خيلي کار مي کنم.

ببينيد ما توي ايران 72 ميليون جمعيت داريم که 13 ميليون اونها بازنشسته هستند. پس مي مونه 59 ميليون نفر. از اين تعداد، 24 ميليون دانش آموز و دانشجو هستند يعني براي انجام کارها فقط 35 ميليون نفر باقي مي مونند.

توي کشور 10 ميليون نفر هم توي ادارات دولتي شاغلند که خب عملا کاري انجام نمي دن. پس براي پيش بردن کارها تنها 25 ميليون نفر باقي مي مونند. از اين 25 ميليون نفر هم تقريبا 4 ميليون نفر آخوند و ملا و سانسورچي اينترنت و نماينده مجلس هستند پس فقط 21 ميليون باقي مي مونن.

و اگر بدونيم که تقريبا 17 ميليون آدم جوياي کار داريم، معنيش اين خواهد بود که کل کارهاي مملکت رو 4 ميليون نفر دارن انجام مي دن. اما حدود 2 ميليون نفر هم نيروهاي مسلح داريم و اين يعني فقط 2 ميليون نفر نيروي کار باقي مي مونن. از بين اين دو ميليون نفر، 646.900 عضو پليس و وزارت اطلاعات و نيروهاي سرکوبن... پس کلا مي مونيم 1.353.100.
حالا اين وسط 649.876 نفر بيمار داريم که قدرت کار ندارند و بار کارهاي کشور افتاده روي دوش 806.200 نفر از جمعيت. فراموش کردم بگم که ما حدود 806.186 نفر هم ممنوع القلم، ممنوع التصوير، ممنوع الصدا و ديگر انواع زنداني داريم پس کل کارهاي کشور افتاده روي دوش 14 نفر! از اين چهار ده نفر 12 تاشون عضو شوراي نگهبان هستند و پس متوجه مي شيم که کل کارهاي کشور افتاده روي دوش دو نفر: من و تو !  تو هم که داري وبگردی می کنی ... 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت 7:4  توسط نهال  | 

این مکالمه رو بخونید .. بین من و دکتر جعفری (رئیس دانشکده) (در حاشیه برگزاری مسابقات فوتبال پسران):

نهال :
شما مارا به سالن هم راه ندادید که نقش دادزن را برایتان بازی کنیم ... حالا اخطار می دهید که عقب نمانیم؟ .... چه بگویم که دلم کلی خون است ... استعداد علمی ما که بر باد رفت .. حداقل این یه ریزه استعداد ورزشی را بد نیست شکوفا بفرمائید ...



پاسخ :
سلام نهال... این که ناراحتی نداره دخمر... خب شما هم که مسابقه برگزار کردید... اونا رو راه ندین... من هم که الحمدالله دیگه نه جزو اینا هستم نه جزو اونا!!  همت کنید و برنامه مسابقات رو  زودتر راه بندازید... من هم در خدمتم... موفق باشید ....

خیلی ساده اس مگه نه؟ امابرای من دردآوره .. نمی دونم این افکار احمقانه از کجا شروع شد ... جدایی زن و مرد در تمام امور ... البته اولش قرار بود کلا زنها از روی کره زمین محو بشن ... اما چون ضایع بود و نمی شد مثل ۱۴۰۰ سال پیش زنده به گورشون کرد به جاش فرستادنشون توی پستو ... یه کم که بیشرفته تر شدیم قرار شد این ضعیفه ها هر غلطی می خوان بکنن تو تنهای خودشون بکنن ... خب حق هم داشتن .... مردها هیچ کدوم نمی تونستن خودشونو کنترل کنن .. هر زنی رو که می دیدن قیلی ویلی می رفتن ... چون زورشون هم بیشتر بود این زنای بیچاره بودن که زیر خروار خروار لباس و رسم و رسوم مسخره له شدن تا دین و ایمون آقایون به باد نره ...

دنیای ما هم پر شد از همین چیزها ... چون مردهای ما هم پسرهای همون مادرهای تو سری خور و پدرهای قلدر هستن ... جالبه که تو این دوره و زمونه که این همه  دم از آزادی و برابری می زنن ... تازه ترین چیزی که شنیدم اینه که کلمه زن رو در گوگل فیلتر کردن ... فیلترینگ "زن" ... دختر خانوما! خودتون رو الکی تیکه پاره نکنید ... شما کلا باید محو شید ...

برام درآوره ... نمی تونم تحمل کنم که چطور رابطه های قشنگ انسانی رو به خاطر احساسات غریزی تو خاک کردیم ... چطور نصفه جمعیت جامعه رو به خاطر ذهن کثیف و دل مشغولی های چیپ توی سطح پایین نگه داشتیم ... 

بهم انگ بی بندوباری و بی دینی نزنید .. می دونید گاهی اوقات بزرگترین آرزوم چیه؟ اینکه ... وقتی نسیم می وزه ... منم خنکیش رو بین موهام حس کنم ... بذارم موهام باد بخوره ... توقع زیادیه؟ حق کی رو زیر پا میذارم؟ دین و دنیای کی رو به باد میدم؟        

منم دلم می خواد تو هوای آزاد بدون مانتو و مقنعه و ۱۰ کیلو لباس ... بدون اینکه نگران ظاهر شدن یه عنصر ذکور نامحرم باشم ... راحت بدوم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 7:5  توسط نهال  |